رضا قلى خان ( هدايت )
706
فرهنگ انجمن آراى ناصرى ( فارسى )
بار ديكر چنان كه مىخواهم برسانم بخطه نشوى نخچير با جيم فارسى بمعنى شكار كوهى خاصهء بز است و نخ كلهء كوه است كه مانند تار ريسمان كشيده شده است و بز كوهى بيشتر بر تيزناى كوه رود و بر آن باريكنا قادر و چيره است معنى اين نام همين است ازرقى هروى كفته بينداز بس چشم نخجير و بناكوش تذرو * دشنها پرنركس و كهپايها پرناردان ديكر عموما بمعنى شكار است بمعنى صيد حتى شكار ماهى چنان كه فخر كركانى كفته پس از يكمه بموغان خواست رفتن * در آن نخجير دريائى كرفتن ديكر نام نوائى است از موسيقى كه آن را نخچيركان كويند چنان كه نظامى كفته چو بر نخچركان تدبير كردى * بسى چون زهره را نخجير كردى نخجيران جمع نخجير است در پارسى و در معجم البلدان آمده كه خسرو پرويز كه دار الملك در كوره خسرو خرّه و مداين داشته شهرى در آن حدود بساخت و در آن قصرى از سنك سياه قرب يكصد ذرع ارتفاع كه در آن چنان حجّارى كرده بودند كه درر سنكها دريافته نمىشد و هركس كمان مىبرد كه يكپارچه سنك است كه در آن طاق و ايوان و رواقهاى متعدّده ساختهاند و در آن حوالى باغى بنياد نهاد كه يكهزار درخت انكور غرس شده بود و آن را كرمستان يعنى انكورستان نام كرده بود كه مركب از پارسى و تازى است و به قدر دو فرسنك در دو فرسنك باغ وحشى بعد از هفت سال مواظبت آباد نموده كه هركونه شكارى در آن ممكن بودى و به آسانى شكار نمودى روزى در آن شكاركاه با شيرين و باربد شكار و جشنى كرد و صوت موسوم نخجيران در آنروز اختراع باربد بود و باربد مورد انعام و اكرام كرديد و آن شهر اكنون مشهور بكرمانشاهان است كه شاهان در آن روز در آنجا حضور يافتند نخجيروال مرد شكارى و شكاركننده و لقب نرسى بن بهرام ساسانى بوده و در نخجوان مذكور شد حكيم فرّخى كفته كويند بهرام همچو شيران * مشغول بدى بصيد ما دام بر كوش آهو به دو خستى پاى * چون پيش تيرش كذاشتى كام نخجير والان بن ملك را * شاكرد باشد فزون ز بهرام نخچيز با اول مفتوح بثانى زده و جيم مكسور و ياى معروف و زاى منقوطه بمعنى بيجيده نوشتهاند در برهان كفته بمعنى بيجيدن هم آمده كه مصدر باشد نخراز بالضم بز نر كه پيشرو كله باشد و آن را نهاز نيز كويند فرخى كفته سپه دشمن او را رمهءدان كه در او نه * چراننده شبانست و نه رهجو نخراز ابو الفرج رونى كفته شير سهم تو برفكنده بكره * كرك و قصّاب را بنخرازى نخرى با اول مضموم بثانى زده بمعنى نخست يعنى اوّل است و فرزند اوّل را نيز نخرى كويند نخست بفتح اوّل و ضم ثانى بمعنى اوّل كه آغاز كويند چنان كه كفتهاند من عهد تو سخت سست مىدانستم * بشكستن آن درست مىدانستم هر دشمنىاى دوست كه با من ز جفا * آخر كردى نخست مىدانستم و آن را نخستين نيز كويند چنان كه اوّل را نيز اوّلين كويند و در برابر پسين است چنان كه كفتهاند نخستين فطرت پسين شمار * توئى خويشتن را ببازى مدار و بفتحتين ضدّ خستن است يعنى جراحت نكرد نخشب بر وزن مطلب شهريست به ماوراءالنّهر معروف كه از آنجا تا شهركش دو روز راه باشد و تا بخارا و سمرقند سه روز راه و آن را نسف نيز كويند شيخ عزيز الدّين نسفى از آنجاست و همانا نسف معرّب نخشب است و ملكى از سلاطين ترك همانا كپك خان بوده در آنجا قصرى عالى ساخته چون به زبان مغلى قصر را قرشى كويند به اين نام مشهور شد و قرشى حكيم منسوب به آن شهر بوده و حكيم بن عطا كه آن را مقنع كويند بسحر و شعبده در حوالى شهر نزديك بكوه سيام از سيماب ماهى ساخت كه تا چند ماه از چاه برمىآورد و تا چهار فرسخ راه پرتو مىافكند و جمع كثير پيرو او شدند مختارى غزنوى كفته طلسم چاه نخشب كشت بغدادى بغلطاقش * وكرنه چون برايد ماه چندين از كريبانش چون به شهر كش نيز نزديك بوده ماه را بكش نيز نسبت دادهاند چنان كه سيف اسفرنكى كفته عشق بتهمّت نظر يوسف آفتاب را * چون مه چاهكش كند بسته چاه عاشقان و بكوه سيام نيز نسبت كردهاند چنان كه رودكى كفته نه ماه سيامى نه ماه فلك * كه اين يك غلامست و آن پيشكار نظامى كفته نه ماه آينه سيماب داده * چو ماه نخشب از سيماب زاده نخشه بفتح نون و شين در برهان بمعنى حجّت و برهان آورده ولى برهان ندارد كه حجّت باشد در فرسنكها نيافتم